
درآمد
تاریخ نیم قرن مبارزات ملت ایران در دوران معاصر، گواه صادقی بر مجاهدت و پایمردی جهادگری است که در ظلمانی ترین شب های حاکمیت ددان، مشعل عدالت طلبی و ظلم ستیزی را برافروخت و با طنین جان بخش تفسیر آیات قسط و شهادت، خواب طاعنان عصر را آشفته ساخت. حدیث مبارزات مستمر و بی وقفه طالقانی، روایت تکاپوی ملتی است که وجود موانع و سختی ها، هرگز او را ناامید نساخت و شب تیره استبداد و استعمار را به امید نظاره فجر آزادی تاب آورد.
آنچه در پی می آید خاطرات خودنوشت ابوذر زمان و مالک اشتر دوران، مرحوم آیت الله سیدمحمود طالقانی از جریان دستگیری و بازجوئی خویش در بهمن ماه 1341است. مرحوم طالقانی در این سند ارزشمند، به ذکر پاره ای از شیوه های بازجوئی و نیز شکنجه های روحی خود در آن دوران پرداخته است.
در روز سوم بهمن ماه 1341مامورین سازمان امنیت بدون اجاز ه و تشریفات قانونی وارد خانه من شدند و مرا با حال کسالت و بیماری به زندان قزل قلعه بردند. به چه گناهی و به چه جرمی و با استناد به کدام یک از مواد قوانین اساسی و حقوق بشری؟ هنوز نمی دانم. اگر این آقایان قضات و دادستان جواب قانونی و قانع کننده ای دارند، اعتراف خواهم کرد که همه اعمال هیئت حاکمه ایران تا اینجا درست و قانونی است. مقارن با زندانی کردن من، عده زیادی از علما، از پیرمرد نود ساله تا جوان ها، از سران جبهه ملی و نهضت آزادی ایران تا کاسب و کارگر و بازاری و دانشجو را در تهران و شهرستان ها به زندان کشیدند. به چه بهانه؟ به این بهانه که در روز ششم بهمن قرار است شش ماده مصوبه در معرض تصویب و رفراندوم گذارده شود تا مردم، آزادانه، رای موافق و مخالف! خود را ابراز دارند. ما هم که صاحب رأی بودیم و نه خود و نه هیچ مرجع صلاحیت دار و نه ملت، ما را از مهجورین در اظهار نظر نشناخته، چرا باید زندانی شویم و از دادن رای و اظهار نظر محروم باشیم؟ به فرض آنکه حکومت تشخیص داد که ما از مخالفین هستیم، هنوز اظهار نظری، نه به صورت اعلامیه و نه سخنرانی، نکرده بودیم. اگر استناد کنند که علما اظهار مخالفت کرده اند، نباید تنها من از نظر دستگاه مقصر باشم (با آنکه علماء طبق نص صریح اصل دوم متمم قانون اساسی نسبت به هر طرحی، از جنبه اسلامی حق نظر و قبول یا رد آن را دارند). اگر از نظر وابستگی به نهضت آزادی ایران است که نهضت آزادی هنوز اظهار نظری نکرده و اعلامیه ای صادر نکرده بود.
پس از آنکه به زندانم کشیدند، حسب معمول و برای پرونده سازی و صورت قانونی درست کردن، اشخاصی که آماده برای بازجوئی و ساختن پرونده هستند و برای همین کار پرورش یافته اند، در تاریخ 49/11/9مشغول بازجویی از من شدند. محور سئوالات در باره شش ماده بود. در جواب سئوال راجع به عقیده شخصی در این باره، جواب اول این بود که از لحاظ موازین و قوانین اجتماعی، پاسخ من همان است که در اعلامیه جبهه ملی گفته شده و از لحاظ دینی، همان است که آقایان مراجع تقلید گفته اند. باز آقای بازجو به این اکتفا نکرده، اصرار می کرد که به تفصیل نظر شخصی خود را بگویید. کدام مقررات و قانونی اجازه می دهد که بازجو تفتیش عقیده نماید و شخص را وادار به بیان معتقدات درونی ای کند که هیچ ظهور خارجی نداشته است؟ این روش را تنها در ایران و سازمان امنیت می توان یافت تا بیان عقیده شخصی، به صورت پرونده درآید و آقای دادستان بتواند استناد کند که متهم، درباره فلان ماده چنین اظهار نظری نموده است.
مدتی صورت مجلس طول کشید. مامور حتی به نوع عقیق انگشتر و محکوک آن هم دقت کرد و همه را در پاکتی لاک و مهر و صورت مجلس کرد و رفت. ساعتی بیش نگذشت که همین شخص با عده ای دیگر و افسری که مامور جلسه بود، آمدن و آنچه را که گرفته بودند، پس دادند و از زندان عشرت آباد خارجم کردند. در این میان چیزی که بیشتر ذهنم را مشغول می داشت، تردید در تعیین زندان و نقل و انتقال ها بود. گاهی هم که از آنها می پرسیدم، جواب روشنی نمی دادند؛ ولی پس از چند روز، سرّ این مطلب کشف شد. همین که وارد دفتر زندان قصر شدیم، به افسر مامور گفتم: «من نه علت بازداشتم را می دانم و نه این انتقال ها را. لااقل از مقامات مافوق خودتان اجازه بگیرید که من هم به زندان قزل قلعه بروم که دوستان ما آنجا هستند.» گفتند: «می توانید کتبا تقاضا کنید.» در این موقع، گله آقای پاکروان به خاطرم آمد که می گفت چرا در این مدت به من اطلاع نداید؟ کاغذ و پاکتی را از دفتر زندان گرفتم و نوشتم: «مرا دیشب جلب کرده اند و علت آن را نمی دانم. در این مدت هم با کسی تماس نداشتم. لااقل دستور بدهید مرا به زندان قزل قلعه ببرند.
پس از تحویل به زندان، مرا یکسره به زندان شماره4 بردند. عده ای همین که متوجه آمدنم شدند، پشت میله ها جمع شدند که هنوز صدای پرشور و محبت و علاقه آنها در گوشم هست. پس از اندکی توقف در دفتر شماره4، معلوم شد باز دستور جدیدی آمده یا اشتباه کرده اند و بنا شد مرا به زندان شماره2 ببرند. زندان شماره2 مخصوص معتادین و قاچاقچیان حرفه ای است. از روز پنجشنبه6 تیر تا ساعت10 شب یکشنبه9 تیر در دفتر افسران زندان بودم و شب را در اطاق ملاقات می خوابیدم. البته یادآوری کنم که همان روز پنجشنبه یک بازجوئی مقدماتی توسط یکی از مامورین سازمان امنیت از من شد. این هم برای من مبهم بود، نزدیک اطاق دفتر افسرها اطاقی کوچک و دارای دو میز و یک تختخواب کوچک برای استراحت ماموران است و مراجعین بسیارند. جای دادن من در چنین جائی، مثل نقل و انتقالات، ابهام انگیز و تعجب آور بود، چون به افسرها می گفتم: «هم شما در زحمتید و هم من. مگر در تمام این زندان یک اطاق انفرادی برای من نیست که به آنجا منتقلم کنید؟» جواب های مبهم می دادند، ولی طولی نکشید که سرّ این نقل و انتقال ها و این نگاه داشتن سه روزه من در دفتر زندان کشف و معلوم شد آقایان بازجویان محترم سازمان امنیت مشغول بازجویی و اعتراف گرفتن و پرونده سازی هستند و می خواهند من صدای بچه ها و اشخاصی را که دچار انواع شکنجه هستند، بشنوم یا آنها را از دور ببینم.
اینهاعلاوه بر محوطه بزرگ و حیاط و اطاق دربسته ملاقات (که هفته ای دو یا سه روز در آنجا ملاقات می شود)، بند شماره2 را که10 اطاق کوچک و بزرگ دارد و بیش از 130معتاد در آنجا به سر می برند، تخلیه کرده اند و آن بیچاره ها را در بندهای دیگر انباشته اند و این بند را به میدان عملیات خود اختصاص داده اند. در همان دفتر افسران، رفت و آمد پی در پی مامورین را می دیدم و گاهی سروصدای جگر خراشی را از ناحیه شرقی زندان که فقط اطاق ملاقات و بند2 بود، می شنیدم. همین که احساس می کردند، متوجه شده ام، درها را می بستند و صداها را خاموش می کردند.
در روز پنجشنبه دو نفر برای بازجوئی من آمدند که بعد معلوم شد از بازجویان حرفه ای هستند که به تناسب اشخاص و اوقات، حرکات گوناگون انجام می دهند و قیافه های مختلف به خود می گیرند. اینها کسانی هستند که گاهی قیافه پلیس به خود می گیرند، شلاق بر می دارند، دستبند می زنند، جست و خیز می کنند، برافروخته می شوند و گاهی از در محبت و دلسوزی درمی آیند! گاهی ناگهان از جا بلند می شوند و آهسته، چنان که بعضی از جملات به گوش کسی که در معرض بازجویی است، برسد، با هم نجوا می کنند. گاهی خود را مسلمان مقدس و با دیانت معرفی می کنند. بعدا معلوم شد این دو نفر (سیاحتگر و زمانی) شکنجه ها داده اند و کسانی را در زیر شکنجه از میان برده اند. معلوم است با من با کدام یک از قیافه ها نمایان خواهند شد. سقراط می گوید: «در نفس این گونه اشخاص، گویا جانوران مختلفی نهفته است که به تناسب محیط سر بیرون می آورند. گاهی پلنگ و گاهی روباه...آنچه در ضمیر اینهاست، ضمیر انسانیت و عواطف عالیه نیست».
در اولین جلسه، تظاهرات دینی شروع شد. آن یکی می گفت: «من با توده ای ها چنین و چنان کردم، ولی هر چه انجام دادم، برای پول و درجه نبوده و فقط برای رضای خدا و انجام وظیفه دینی بوده.» آن دیگری پس از اینکه گفتم: «برای من باید محرز باشد که شما مسلمانید و از فرق ضاله نیستید تا جواب شما را بگویم.» گفت: «به شما نشان خواهم داد که من کتابی در رد بهائی ها نوشته ام و آنها را با کمونیست ها در عقیده و هدف یکی می دانم و زن من حجاب دارد و بچه ام با آنکه ده سال بیشتر ندارد، تمام احکام نماز را می داند و خودم هم نماز می خوانم و اگر قبول ندارید، بچه را در همین زندان می آورم، پیش شما امتحان بدهد.» ولی در مدت این پنج روز که صبح و شب هر دو به نوبت از من سئوال می کردند، چیزی که از اینها ندیدم، نماز خواندن بود. به قول کسی که می گفت: «این شخص بسیار متدین و خوبی است. روزه خوردنش را دیده ام، اما نماز خواندنش را ندیده ام».
ابتدا بازجوئی ها در اطراف ارتباط و آشنایی من با اشخاص بود. نسبت به بعضی ها که وضعشان روشن بود و از دوستان نزدیک ما هستند، گاهی چندین سئوال و مدت ها وقت تلف می کردند و نسبت به بعضی با یک سئوال رد می شدند و معلوم بود از باب خالی نبودن عریضه است. مثلا نسبت به احمدی نامی که در جریان اخیر موثر بود، با یک سئوال و بدون ایستادگی رد شدند. به هر حال بازجوئی مرا هم به عقیده خودشان، به حسب وضع و حرفه ای که دارند برای موقعی گذارده بودند که وضع روحی و جسمی من را به وسیله ای ناراحت کنند، چون کارهای خود و وظایف محوله را از زجر و شکنجه نسبت به دیگران انجام داده بودند و آنچه را که خود می خواستند و تلقین می کردند، اعتراف گرفته بودند.
ساعت از ده شب یکشنبه گذشته بود و در آن روز، خواب و غذای مناسبی هم فراهم نشده بود. مرا به بند2 آوردند و در اطاق شماره1 که از همه اطاق ها تاریک تر و گرم تر بود، جای دادند و قدغن کردند کسانی که در اطاق های دیگر بودند، حتی برای روشوئی هم از سمت من عبور نکنند. در این اطاق زیلوئی کثیف و پر از غبار و شیشه خرده بود و هیچ گانه وسیله خواب و استراحت فراهم نبود. در اطاق را از پشت بستند و روزنه آن را هم گرفتند و پاسبانی را که از جهت شقاوت و حماقت، در میان همه پاسبانان مشخص بود، مامور مراقبت کردند. وقتی مطالبه غذا کردم، گفتند: «وقت گذشته و غذائی نیست.» وقتی از آن پاسبان خواستم که به روشوئی بروم و مهر نماز خواستم، شروع به بدگوئی کرد. وقتی به او گفته شد سید و عالم است، به هر چه سید و عالم است، ناسزا گفت.
خاطرات خودنوشت آیت الله سیدمحمود طالقانی از دستگیری ها و بازجوئی های خود در سال 1341
درآمد
تاریخ نیم قرن مبارزات ملت ایران در دوران معاصر، گواه صادقی بر مجاهدت و پایمردی جهادگری است که در ظلمانی ترین شب های حاکمیت ددان، مشعل عدالت طلبی و ظلم ستیزی را برافروخت و با طنین جان بخش تفسیر آیات قسط و شهادت، خواب طاعنان عصر را آشفته ساخت. حدیث مبارزات مستمر و بی وقفه طالقانی، روایت تکاپوی ملتی است که وجود موانع و سختی ها، هرگز او را ناامید نساخت و شب تیره استبداد و استعمار را به امید نظاره فجر آزادی تاب آورد.
آنچه در پی می آید خاطرات خودنوشت ابوذر زمان و مالک اشتر دوران، مرحوم آیت الله سیدمحمود طالقانی از جریان دستگیری و بازجوئی خویش در بهمن ماه 1341است. مرحوم طالقانی در این سند ارزشمند، به ذکر پاره ای از شیوه های بازجوئی و نیز شکنجه های روحی خود در آن دوران پرداخته است.
در روز سوم بهمن ماه 1341مامورین سازمان امنیت بدون اجاز ه و تشریفات قانونی وارد خانه من شدند و مرا با حال کسالت و بیماری به زندان قزل قلعه بردند. به چه گناهی و به چه جرمی و با استناد به کدام یک از مواد قوانین اساسی و حقوق بشری؟ هنوز نمی دانم. اگر این آقایان قضات و دادستان جواب قانونی و قانع کننده ای دارند، اعتراف خواهم کرد که همه اعمال هیئت حاکمه ایران تا اینجا درست و قانونی است. مقارن با زندانی کردن من، عده زیادی از علما، از پیرمرد نود ساله تا جوان ها، از سران جبهه ملی و نهضت آزادی ایران تا کاسب و کارگر و بازاری و دانشجو را در تهران و شهرستان ها به زندان کشیدند. به چه بهانه؟ به این بهانه که در روز ششم بهمن قرار است شش ماده مصوبه در معرض تصویب و رفراندوم گذارده شود تا مردم، آزادانه، رای موافق و مخالف! خود را ابراز دارند. ما هم که صاحب رأی بودیم و نه خود و نه هیچ مرجع صلاحیت دار و نه ملت، ما را از مهجورین در اظهار نظر نشناخته، چرا باید زندانی شویم و از دادن رای و اظهار نظر محروم باشیم؟ به فرض آنکه حکومت تشخیص داد که ما از مخالفین هستیم، هنوز اظهار نظری، نه به صورت اعلامیه و نه سخنرانی، نکرده بودیم. اگر استناد کنند که علما اظهار مخالفت کرده اند، نباید تنها من از نظر دستگاه مقصر باشم (با آنکه علماء طبق نص صریح اصل دوم متمم قانون اساسی نسبت به هر طرحی، از جنبه اسلامی حق نظر و قبول یا رد آن را دارند). اگر از نظر وابستگی به نهضت آزادی ایران است که نهضت آزادی هنوز اظهار نظری نکرده و اعلامیه ای صادر نکرده بود.
پس از آنکه به زندانم کشیدند، حسب معمول و برای پرونده سازی و صورت قانونی درست کردن، اشخاصی که آماده برای بازجوئی و ساختن پرونده هستند و برای همین کار پرورش یافته اند، در تاریخ 49/11/9مشغول بازجویی از من شدند. محور سئوالات در باره شش ماده بود. در جواب سئوال راجع به عقیده شخصی در این باره، جواب اول این بود که از لحاظ موازین و قوانین اجتماعی، پاسخ من همان است که در اعلامیه جبهه ملی گفته شده و از لحاظ دینی، همان است که آقایان مراجع تقلید گفته اند. باز آقای بازجو به این اکتفا نکرده، اصرار می کرد که به تفصیل نظر شخصی خود را بگویید. کدام مقررات و قانونی اجازه می دهد که بازجو تفتیش عقیده نماید و شخص را وادار به بیان معتقدات درونی ای کند که هیچ ظهور خارجی نداشته است؟ این روش را تنها در ایران و سازمان امنیت می توان یافت تا بیان عقیده شخصی، به صورت پرونده درآید و آقای دادستان بتواند استناد کند که متهم، درباره فلان ماده چنین اظهار نظری نموده است.
مدتی صورت مجلس طول کشید. مامور حتی به نوع عقیق انگشتر و محکوک آن هم دقت کرد و همه را در پاکتی لاک و مهر و صورت مجلس کرد و رفت. ساعتی بیش نگذشت که همین شخص با عده ای دیگر و افسری که مامور جلسه بود، آمدن و آنچه را که گرفته بودند، پس دادند و از زندان عشرت آباد خارجم کردند. در این میان چیزی که بیشتر ذهنم را مشغول می داشت، تردید در تعیین زندان و نقل و انتقال ها بود. گاهی هم که از آنها می پرسیدم، جواب روشنی نمی دادند؛ ولی پس از چند روز، سرّ این مطلب کشف شد. همین که وارد دفتر زندان قصر شدیم، به افسر مامور گفتم: «من نه علت بازداشتم را می دانم و نه این انتقال ها را. لااقل از مقامات مافوق خودتان اجازه بگیرید که من هم به زندان قزل قلعه بروم که دوستان ما آنجا هستند.» گفتند: «می توانید کتبا تقاضا کنید.» در این موقع، گله آقای پاکروان به خاطرم آمد که می گفت چرا در این مدت به من اطلاع نداید؟ کاغذ و پاکتی را از دفتر زندان گرفتم و نوشتم: «مرا دیشب جلب کرده اند و علت آن را نمی دانم. در این مدت هم با کسی تماس نداشتم. لااقل دستور بدهید مرا به زندان قزل قلعه ببرند.
پس از تحویل به زندان، مرا یکسره به زندان شماره4 بردند. عده ای همین که متوجه آمدنم شدند، پشت میله ها جمع شدند که هنوز صدای پرشور و محبت و علاقه آنها در گوشم هست. پس از اندکی توقف در دفتر شماره4، معلوم شد باز دستور جدیدی آمده یا اشتباه کرده اند و بنا شد مرا به زندان شماره2 ببرند. زندان شماره2 مخصوص معتادین و قاچاقچیان حرفه ای است. از روز پنجشنبه6 تیر تا ساعت10 شب یکشنبه9 تیر در دفتر افسران زندان بودم و شب را در اطاق ملاقات می خوابیدم. البته یادآوری کنم که همان روز پنجشنبه یک بازجوئی مقدماتی توسط یکی از مامورین سازمان امنیت از من شد. این هم برای من مبهم بود، نزدیک اطاق دفتر افسرها اطاقی کوچک و دارای دو میز و یک تختخواب کوچک برای استراحت ماموران است و مراجعین بسیارند. جای دادن من در چنین جائی، مثل نقل و انتقالات، ابهام انگیز و تعجب آور بود، چون به افسرها می گفتم: «هم شما در زحمتید و هم من. مگر در تمام این زندان یک اطاق انفرادی برای من نیست که به آنجا منتقلم کنید؟» جواب های مبهم می دادند، ولی طولی نکشید که سرّ این نقل و انتقال ها و این نگاه داشتن سه روزه من در دفتر زندان کشف و معلوم شد آقایان بازجویان محترم سازمان امنیت مشغول بازجویی و اعتراف گرفتن و پرونده سازی هستند و می خواهند من صدای بچه ها و اشخاصی را که دچار انواع شکنجه هستند، بشنوم یا آنها را از دور ببینم.
اینهاعلاوه بر محوطه بزرگ و حیاط و اطاق دربسته ملاقات (که هفته ای دو یا سه روز در آنجا ملاقات می شود)، بند شماره2 را که10 اطاق کوچک و بزرگ دارد و بیش از 130معتاد در آنجا به سر می برند، تخلیه کرده اند و آن بیچاره ها را در بندهای دیگر انباشته اند و این بند را به میدان عملیات خود اختصاص داده اند. در همان دفتر افسران، رفت و آمد پی در پی مامورین را می دیدم و گاهی سروصدای جگر خراشی را از ناحیه شرقی زندان که فقط اطاق ملاقات و بند2 بود، می شنیدم. همین که احساس می کردند، متوجه شده ام، درها را می بستند و صداها را خاموش می کردند.
در روز پنجشنبه دو نفر برای بازجوئی من آمدند که بعد معلوم شد از بازجویان حرفه ای هستند که به تناسب اشخاص و اوقات، حرکات گوناگون انجام می دهند و قیافه های مختلف به خود می گیرند. اینها کسانی هستند که گاهی قیافه پلیس به خود می گیرند، شلاق بر می دارند، دستبند می زنند، جست و خیز می کنند، برافروخته می شوند و گاهی از در محبت و دلسوزی درمی آیند! گاهی ناگهان از جا بلند می شوند و آهسته، چنان که بعضی از جملات به گوش کسی که در معرض بازجویی است، برسد، با هم نجوا می کنند. گاهی خود را مسلمان مقدس و با دیانت معرفی می کنند. بعدا معلوم شد این دو نفر (سیاحتگر و زمانی) شکنجه ها داده اند و کسانی را در زیر شکنجه از میان برده اند. معلوم است با من با کدام یک از قیافه ها نمایان خواهند شد. سقراط می گوید: «در نفس این گونه اشخاص، گویا جانوران مختلفی نهفته است که به تناسب محیط سر بیرون می آورند. گاهی پلنگ و گاهی روباه...آنچه در ضمیر اینهاست، ضمیر انسانیت و عواطف عالیه نیست».
در اولین جلسه، تظاهرات دینی شروع شد. آن یکی می گفت: «من با توده ای ها چنین و چنان کردم، ولی هر چه انجام دادم، برای پول و درجه نبوده و فقط برای رضای خدا و انجام وظیفه دینی بوده.» آن دیگری پس از اینکه گفتم: «برای من باید محرز باشد که شما مسلمانید و از فرق ضاله نیستید تا جواب شما را بگویم.» گفت: «به شما نشان خواهم داد که من کتابی در رد بهائی ها نوشته ام و آنها را با کمونیست ها در عقیده و هدف یکی می دانم و زن من حجاب دارد و بچه ام با آنکه ده سال بیشتر ندارد، تمام احکام نماز را می داند و خودم هم نماز می خوانم و اگر قبول ندارید، بچه را در همین زندان می آورم، پیش شما امتحان بدهد.» ولی در مدت این پنج روز که صبح و شب هر دو به نوبت از من سئوال می کردند، چیزی که از اینها ندیدم، نماز خواندن بود. به قول کسی که می گفت: «این شخص بسیار متدین و خوبی است. روزه خوردنش را دیده ام، اما نماز خواندنش را ندیده ام».
ابتدا بازجوئی ها در اطراف ارتباط و آشنایی من با اشخاص بود. نسبت به بعضی ها که وضعشان روشن بود و از دوستان نزدیک ما هستند، گاهی چندین سئوال و مدت ها وقت تلف می کردند و نسبت به بعضی با یک سئوال رد می شدند و معلوم بود از باب خالی نبودن عریضه است. مثلا نسبت به احمدی نامی که در جریان اخیر موثر بود، با یک سئوال و بدون ایستادگی رد شدند. به هر حال بازجوئی مرا هم به عقیده خودشان، به حسب وضع و حرفه ای که دارند برای موقعی گذارده بودند که وضع روحی و جسمی من را به وسیله ای ناراحت کنند، چون کارهای خود و وظایف محوله را از زجر و شکنجه نسبت به دیگران انجام داده بودند و آنچه را که خود می خواستند و تلقین می کردند، اعتراف گرفته بودند.
ساعت از ده شب یکشنبه گذشته بود و در آن روز، خواب و غذای مناسبی هم فراهم نشده بود. مرا به بند2 آوردند و در اطاق شماره1 که از همه اطاق ها تاریک تر و گرم تر بود، جای دادند و قدغن کردند کسانی که در اطاق های دیگر بودند، حتی برای روشوئی هم از سمت من عبور نکنند. در این اطاق زیلوئی کثیف و پر از غبار و شیشه خرده بود و هیچ گانه وسیله خواب و استراحت فراهم نبود. در اطاق را از پشت بستند و روزنه آن را هم گرفتند و پاسبانی را که از جهت شقاوت و حماقت، در میان همه پاسبانان مشخص بود، مامور مراقبت کردند. وقتی مطالبه غذا کردم، گفتند: «وقت گذشته و غذائی نیست.» وقتی از آن پاسبان خواستم که به روشوئی بروم و مهر نماز خواستم، شروع به بدگوئی کرد. وقتی به او گفته شد سید و عالم است، به هر چه سید و عالم است، ناسزا گفت.
ادامه مطلب در ادامه مطلب!
ادامه مطلب