تبلیغات
جلگه

زیاد نشمردن دعا و عجله نكردن در دعا ، دو آداب دعا

نویسنده :داود رضایی
تاریخ:دوشنبه 21 شهریور 1390-08:05 ب.ظ

 [آداب دعا]در روایات دارد، وقتى براى حاجاتى دعا مى‌كنید، دعا و خواسته‌ى خود را زیاد ندانید. یعنى هرچه مایل هستید و مى‌خواهید، از خدا طلب كنید. نگویید «این زیاد است. كمتر بخواهم تا بشود.» ما از استكثار دعا منع شده‌ایم. یعنى دعا و مطلوب را، در مقابل پروردگار، زیاد نشمارید. از خدا، خواسته‌هاى بزرگ بخواهید و خداى متعال برآورده مى‌كند. در امید به دعا را به روى خودتان نبندید و این راه و وسیله‌اى را كه خداى متعال بین خود و بندگانش قرار داده است، بر روى خودتان مسدود نكنید. البته باز در روایات دارد:«النهى من الاستعجال فى الدعا.» یعنى در دعا عجله نكنید. اگر چیزى را خواستید و در زمانى كه شما خواستید برآورده نشد، نگویید كه خداى متعال دعاى مرا مستجاب نكرد؛ نه. «الامور مرهونة باوقاتها.» در روایت دارد: بنى اسرائیل بعد از آن‌كه خداى متعال وعده داد آنان را نجات خواهد داد، چهل سال دعا كردند و بالاخره شد. كار بزرگى هم انجام شد. غرق فرعون و پیروزى موسى بر فرعون، امرى نیست كه چهل سال تلاش، براى آن زیاد باشد. عجله نكنید! با توجه، خدا را بخوانید و هرچه مى‌خواهید از خدا بخواهید كه در بعضى از دعاها، این معنا را دارد. در دعایى این گونه وارد است كه «الهى تموه الآمال قد خابت الّا لدیك و عواكف الهمم قد تعطلت الّا علیك». یعنى آرزوهاى زیاد در هر درى و نزد هر كسى كه مطرح گردد، مردود مى‌شود، مگر در پیشگاه تو. در پیشگاه تو، خواسته‌هاى زیاد هم برآورده مى‌شود.

                         مربوط به : بیانات در خطبه های نماز جمعه تهران  تاریخ : 1371/12/07



نوع مطلب : سید علی(رهبری) 

آیت الله مدنی در دیدگاه رهبر انقلاب:

نویسنده :داود رضایی
تاریخ:یکشنبه 20 شهریور 1390-01:43 ب.ظ

"سعی کنید این را به صورت یک جریان در بیاورید. جریان شهید مدنی، جریان شخصیت جامع الاطراف شهید مدنی. چنین باشد تا امثال من از او فرا بگیریم که چگونه باید عمل، فکر و حرکت کرد؛ چگونه باید حرف زد و موضع گیری کرد و از افرادی دفاع کرد و در مقابل افرادی ایستاد."

شبکه ایران - گروه تاریخ: این ویژگی رهبر انقلاب که از نزدیک در کوران تمام حوادث اصلی انقلاب و در نقاط بسیار حساس و کلیدی آن حضور پررنگ داشته اند، به علاوه این تقوای ایشان در بیان دقیق مسائل، موجب شده است تا بتوان از خلال کلام و تعابیر و خاطرات ایشان نکات نابی راجع به اشخاص و جریانات استنباط کرد. آنچه در زیر می آید بخشی از توصیفات و خاطرات حضرت آیت الله خامنه ای درباره شهید آیت الله مدنی است که در جمع اعضای کنگره بزرگداشت شهید مدنی در 20 شهریور 1382 بیان شده است:

«ایشان حقیقتاً مصداق بارزی از یک روحانی کامل بود. اولاً ایشان ملّا بود، عالم بود، فقیه بود، در قم و نجف تحصیلات عالیه فقه و اصول و همچنین معقول کرده بود. مرد عالمی بود که آگاهانه و از روی معرفت عمل می کرد. خاصیت علم در انسان همین است که حرکات و سکنات او عالمانه است و این خصوصیات در ایشان بود.

... من در اوایل یا اواسط امامت جمعه ایشان به تبریز رفتم و دیدم آن چنان با جوان های کم سال 20-21 ساله گرم و صمیمی است که واقعاً مثل اینکه آنها با پدرشان یا با برادر بزرگترشان حرف می زنند. ... با جوانان چنین بود. با عامه مردم و قشرهای خیلی عمومی مردم نیز چنین بود.

در یکی از دفعاتی که سوسنگرد آزاد شده بود-بعد البته مجدداً اشغال شد- بنده در اهواز بودم و می خواستم به سوسنگرد بروم. لباس نظامی تنم بود. در این بین دیدم که آقای مدنی از تهران به دنبال ما به اهواز آمده اند. گفتند : کجا می روید؟ گفتم: می رویم سوسنگرد. گفتند: من هم می آیم، ایشان را هم بردیم.

در آنجا ظهر نماز خواندیم و من قدری با مردم صحبت کردم. طبعاً من فارسی حرف می زدم و نمی توانستم از حفظ عربی نطق کنم، به خصوص با لهجه بومی و مردمی. ایشان گفتند: "من با مردم حرف می زنم." و منتظر نشدند. بعد ازاینکه من صحبت کردم، جمعیت مسجد تقریباً متفرق شد. ایشان رفتند توی مردم و یک وقت دیدیم جماعت عظیمی از زن و مرد را دور خودشان جمع کرده اند و با لهجه حرف می زنند. یک سخنرانی حسابی گرم که مردم را به هیجان آورد.

خاطره ای که من مکرر نقل می کنم در همان جماعت آنجا بود که مردم یک زنی را نشان دادند و گفتند این، هفت هشت تا از مهاجمین عراقی را با چوب کشته است. یعنی حرف آقای مدنی و آن شور و هیجانی که ایجاد کرده بود، همه را به شور و هیجان آورد. این چنین می توانست با آن قشر مردم ارتباط برقرارکند.

در اولین سمینار ائمه جمعه که ما در قم تشکیل دادیم همه علمای ائمه جمعه سراسر کشور و علمای بزرگ و همه شهدای معروف همه در آنجا بودند. چند نفر از علمای سنی و شیعه سخنرانی کردند و بعد آقای مدنی در کنجی ایستاد. من یادم نمی رود آن منظره که ایشان شروع کردند به صحبت کردن و اشک از چشمانشان می چکید. در روایات داریم که حضرت دعا می خواندند اشک مثل قطراتی که از لب مشک جاری می شود- مشکی را که می بندند، همین طور مرتب چک چک می کند- [از چشم حضرت می چکید]. من در چهره آقای مدنی دیدم که این جریان اشک از دو چشمایشان روی محاسن شریفش سرازیر بود، همین طور جاری بود و حرف می زد. آن روز ایشان تمام مجلس رامنقلب کرد و ارتباط داد.

ایشان با طبقه روشنفکر می نشست، جذبشان می کرد؛ با طبقه عوام می نشست، جذبشان می کرد؛ با طلبه می نشست همین طور؛ یعنی عالم ناطق و مبین، کسی بود که می توانست آن ذخیره ای را که از نور و معرفت و علم در وجود او، در روح او، در دل پاک و نورانی او جمع شده بود، می توانست آن را به راحتی به مخاطب خودش منتقل کند. ...

عالم اهل مبارزه و دید سیاسی و بینش سیاسی بود. من البته از مبارزات ایشان در سال های دهه 30 اطلاعی نداشتم و در این نوشتجاتی که دوستان دادند، دیدم. آنوقت هم ایشان مبارزاتی در آذرشهر و در تبریز داشتند که از آنها من کماً و کیفاً اطلاعی ندارم، اما آنچه که ما در مقابل چشممان مشاهده کردیم، از وقتی که ایشان وارد ایران شدند، حدود سال مثلا 50 تا پیروزی انقلاب، تقریباً غالب اوقاتشان در تبعید بودند.

من خودم در گنبد قابوس به دیدن ایشان رفتم. از مشهد یک جماعتی را برداشتیم و به دیدن ایشان رفتیم؛ البته شب را در یکی ازشهرهای نزدیک گنبد قابوس بودیم و روز بعد من گفتم که برای دیدن آقای مدنی می روم و دیدم مردم آمدند که ما هم می آییم. من در بین راه در جاده که می رفتیم نگاه کردم دیدم یک زنجیره طولانی از ماشین همین طور پشت سر ما دارند می آیند. ایشان تازه به گنبد قابوس رفته بودند. در این محیط نامأنوس که اصلاً هیچ کسی آشنایی با ایشان نداشت، مردم با شوق و علاقه به منزل ایشان آمدند و ایشان با آن چهره نورانی نشستند و چند کلمه ای صحبت کردند.

ایشان دارای دید سیاسی و نسبت به مسائل کشور آگاه و اهل عمل و اقدام بودند. مطلقاً دچار وحشت نمی شدند. مردی شجاع، صریح و آماده خطرپذیری بودند. ایشان زمانی هم که در نجف بودند، شجاعتشان را ثابت کردند، یعنی ایستادند و صریحاً مرجعیت یا اعلمیت امام را بیان وتصریح کردند. خیلی ها در آنجا بودند که قلباً به این موضوع معتقد بودند، اما حاضر نبودند اعلام کنند؛ ایشان از معدود افرادی بود که به مرجعیت و اعلمیت امام شهادت داد.

ما آن وقت در مشهد بودیم و خبرش از نجف به مشهد رسید و چقدر در قشرهای اهل علم و اهل معرفت تاثیر گذاشت که شخصی مثل آقای مدنی چنین ترویجی از امام کرده بود.

ایشان، هم در آنجا با این اعلام صریح شجاعت نشان دادند و هم وقتی که به ایران آمدند، در مقابل سدستگاه شجاعت نشان دادند. بالاتر از همه در تبریز، در اوایل رفتن ایشان، در آن فتنه موسوم به فتنه خلق مسلمان که آمیخته نفا ق آمیزی از احساسات قومی و ضد اسلامی و در واقع مخالف نظام جمهوری اسلامی بود، چنین جریانی را درست کرده بودند و از نقاط مختلف، مردم را برای ایجاد آشوب و فتنه به تبریز ریختند و این مرد، مثل کوه ایستاد و حتی جانش در خطر افتاد و در آن جمعیت و در آن میدان نزدیک بود ایشان را به شهادت برسانند. بعد جوان های حزب اللهی و مردم مؤمن تبریز خودشان آمدند و غائله را ختم کردند. اگر  ایستادگی ایشان نبود معلوم نبود چه می شد.

ما آن روزها در شورای انقلاب بودیم و لحظه به لحظه مسائل تبریز را دنبال می کردیم و در جریان بودیم. افراد می رفتند و می آمدند و با علما و با مردم تماس می گرفتند. نقش آقای مدنی در آن قضایا حقیقتاً مؤثر و تعیین کننده بود. این هم شجاعت و ورود ایشان در میدان های سیاسی.

به نظر من بالاتر از همه ابعاد و پشتوانه همه این ابعاد، خودسازی و کاری بود که ایشان با خود و با دل خودکرده بود. ...  اخلاص ایشان پشتوانه این حرف ها بود و آن اخلاص نتیجه کاری بودکه با خود کرده بود. انسان پیش از آنکه روی دیگران کار کند، اول بایستی روی خودش کار کند و نفسش را مقهور عقل و ایمان خود کند تا نفس نتواند سرکشی کند و نتواند هواهای خود را بر اعمال و رفتار و افکار انسان حاکم و غالب کند. ...مرحوم آقای مدنی این مشکل را نداشت؛ حقیقت را می فهمید و لذا به راحتی می توانست تصمیم بگیرد. اراده او مقهور نفسش نبود. عقل و اراده او قاهر بود و حاکمِ نفس خودش بود و لذا این همه موفقیت نصیبش می شد.

...شهید مدنی به نظر من جزو آن چهره های روحانی است که نظیرش را خیلی کم می توان دید، یعنی همه این ابعاد گوناگون در این مرد بزرگ بود.

 ... خیلی متشکریم از آقایان که این بزرگداشت را برگزارمی کنید. منتهی در این کارها سعی کنید یک جمع بندی ازشخصیت شهید مدنی به دست بیاید. ... سعی کنید این را به صورت یک جریان در بیاورید. جریان شهید مدنی، جریان شخصیت جامع الاطراف شهید مدنی. چنین باشد تا امثال من از او فرا بگیریم که چگونه باید عمل، فکر و حرکت کرد؛ چگونه باید حرف زد و موضع گیری کرد و از افرادی دفاع کرد و در مقابل افرادی ایستاد. ...  واقعاً شهادت حق ایشان بود و این جایگاه مهم الهی، پاداش خدا برای این مرد بود. حیف بود که او در بستر بمیرد. خدای متعال تفضل کند و بلکه با عدم قابلیتمان، راه شهادت را برای ما هم ان شاءالله مقدر کند.»

 

 



نوع مطلب : شهید  مسایل روز 

بیانات مقام معظم رهبری دررابطه با آیت الله طالقانی

نویسنده :داود رضایی
تاریخ:جمعه 18 شهریور 1390-10:26 ب.ظ

بسم‌الله الرحمن الرحیم

آقای طالقانی اهل فكر نو بر محور دین و با تمركز بیشتر بر روی قرآن و نهج‌البلاغه [بود]؛ یعنی ایشان اصلاً اینجوری بود. لكن همه‌ ابعاد شخصیت آقای طالقانی بُعد روشنفكری دینی نیست. یك بُعد مهم بُعد مبارزه است. خیلی‌ها روشنفكر بودند اهل مبارزه نبودند؛ روشنفكر دینی هم بودند اهل مبارزه نبودند؛ همان خصلت عمومی تقریباً [همه‌] روشنفكران دیروز و شاید بعضاً امروز ما در آنها هم بود كه من یك وقت از یك نمایشنامه‌ای نقل كردم آقای روی ایوان [را] كه پائین نمی‌آید توی مردم نمی‌آید با متن قضیه كار ندارد با میدان كار ندارد، بالای ایوان می‌نشیند تماشا می‌كند حرف میزند! خب خیلی از روشنفكرهای دینی اینجوری بودند [اما] آقای طالقانی نه، اهل عمل بود؛ یعنی توی میدان بود، احساس درد می‌كرد حقیقتاً؛ این را ما كه با ایشان معاشر بودیم – رفت و آمد می‌كردیم- می‌دیدیم، محسوس بود در ایشان، واضح بود كه آدمی اهل درد بود و می‌خواست مبارزه كند؛ لذا تبعات مبارزه راهم قبول كرد [و به] زندان افتاد؛ هیچ اظهاری از آقای طالقانی بالواسطه [یا] بی‌واسطه نقل نشد؛ [البته] من هیچوقت با ایشان هم‌زندان نبودم، اما هم‌زندان‌های ایشان هم نقل می‌كنند؛ خود ما هم دیدن ایشان می‌رفتیم – گاهی از مشهد كه من می‌آمدم، روزهای ملاقات می‌رفتم زندان قصر – از پشت میله‌ای صحبت میكردند؛ دائم روحیه می‌دادند.

من دادگاه تجدید نظر ایشان، توی دادگاه بودم. یك صورت ظاهری درست كرده بودند كه هركس میخواهد بیاید. یك سالن كوچكی گذاشته بودند آقای طالقانی و دیگران نشسته بودند، ما هم آمدیم به عنوان تماشاچی آنجا نشستیم. در وقت تنفس، من اول‌بار آنجا آقای طالقانی را از نزدیك دیدم. از دور ایشان را می‌شناختیم و اسمش را شنیده بودیم، اما از نزدیك، من اول‌بار آنجا ایشان را دیدم. منشِ آقای طالقانی توی این دادگاه اصلاً روحیه‌بخش بود؛ خودِ منش ایشان. ایشان توی آن دادگاه نشسته بود، یك عصا هم دستش گرفته بود، با بی‌اعتنائی تمام؛ رئیس دادگاه اسم متهمین را می‌آورد كه بلند شوند خودشان را معرفی كنند؛ ایشان نه بلند شد، نه خودش را معرفی كرد؛ همان طور نشسته بود! آن رئیس دادگاه هم یك سرلشكری بود، هی دو بار سه بار تكرار كرد؛ ایشان هم بی‌اعتنا نشسته بود و به نظرم شاید این راهم گفت: خب من را كه می‌شناسید، من محمود طالقانی‌ام! یك آدم اینجوری‌ای بود، یعنی آدم مبارز، متكی به نفس، دارای اعتماد به نفس، متكی به خدا. این یكی از ابعاد آقای طالقانی.

یك بعد دیگر آقای طالقانی كه به نظر من نباید فراموش بشود، صفای این مرد بود. به قدری این آدم با صفا و رو راست و در معاشرت‌ها صادق بود كه انسان از این همه زلالی حیرت می‌كرد. آدم زلالی بود آقای طالقانی.

هیچ در قید و بند و ملاحظات و [اینها نبود]؛ نه ملاحظات آخوندی، نه ملاحظات روشنفكری، نه ملاحظات مبارزاتی –چیزهایی كه حالا به خودشان ببندند- مطلقاً در این آدم وجود نداشت؛ صاف، روشن. هر وقت من می‌آمدم تهران، اوقاتی كه ایشان آزاد بودند، می‌رفتیم منزل ایشان –یك بار دو بار- می‌نشستیم؛ این منزل پیچ‌شمیران. البته آن منزل بالا هم رفته بودم من، اما بیشتر اینجا ایشان را می‌دیدیم. انسان [وقتی] می‌نشست پهلوی این مرد، واقعاً روحیه می‌گرفت؛ هم روحیه‌ مبارزاتی، هم روحیه صفا و رفاقت و معنویت و اینها. اینها در این شخصیت‌های برجسته، خوب است بزرگ بشود. ماها –غالباً آدم‌ها- مبتلا هستیم به یك چیزهائی. این آدم، آدم صافی بود، روراست بود، بی‌شائبه و بی‌شیله‌پیله بود. نتیجه‌ این بی‌شیله‌پیله بودن [هم] صراحتش بود، صراحت در بیان. همان خطبه‌ای كه شما اشاره كردید، این خطبه را نمی‌شود عادی به حساب آورد؛ اینها دائماً می‌گفتند «پدر طالقانی»، اصلاً خودشان را فرزندان او معرفی می‌كردند، به عنوان «پدر» او را اسم می‌بردند. كیست كه توی این رودربایستی گیر نكند؟ آن آدمی كه توی اینجور رودربایستی‌ها گیر نكند و برود آنجور قرص و محكم توی خطبه و موضعِ به آن صراحت و به آن شدّت بگیرد، كیست؟ اینجور آدمی را آدم واقعا بگردد پیدا كند! مرحوم طالقانی اینجوری بود. من بعد از همین خطبه‌ ایشان تلفن كردم؛ گفتم آقا من خواستم از شما تشكر كنم به خاطر این خطبه، گفت بله، خیلی‌ها هم تلفن می‌كنند فحش می‌دهند به خاطر همین خطبه! اینجوری بود دیگر، تحمل می‌كرد، یعنی آدمی بود [با] یك روحیه‌ اینجوری.
غرض، چقدر خوب است كه آقای طالقانی معرفی می‌شود. این مناسبت صدسالگی هم [خوب است]. ایشان ظاهراً متولد حدود هزار و سیصد و بیست و نه قمری [هستند]. مرحوم آقای آ سیّد مرتضای عسگری كه با ایشان رفیق و همدوره و در قم با هم بودند، به نظرم می‌گفت: من دو سال بزرگترم از آقای طالقانی. به هرحال تاریخ، همان تاریخی كه نوشته شده درست است لابد. ان‌شاءالله كه خدا كمكتان كند. این كار، كار خوبی است؛ منتها آقای طالقانی را با همه ابعاد معرفی كنید. صرفِ یك روشنفكر مذهبی نیست، همچنانی كه صرفِ یك پیشنماز مسجد هدایت نیست، همچنانی كه صرفِ یك مبارز نیست، یعنی مجموعه‌ این خصوصیات را در ایشان معرفی كنید.




خاطرات آیت الله سیدمحمود طالقانی از دستگیری ها و بازجوئی های خود در سال 1341

نویسنده :داود رضایی
تاریخ:جمعه 18 شهریور 1390-10:18 ب.ظ

درآمد

 تاریخ نیم قرن مبارزات ملت ایران در دوران معاصر، گواه صادقی بر مجاهدت و پایمردی جهادگری است که در ظلمانی ترین شب های حاکمیت ددان، مشعل عدالت طلبی و ظلم ستیزی را برافروخت و با طنین جان بخش تفسیر آیات قسط و شهادت، خواب طاعنان عصر را آشفته ساخت. حدیث مبارزات مستمر و بی وقفه طالقانی، روایت تکاپوی ملتی است که وجود موانع و سختی ها، هرگز او را ناامید نساخت و شب تیره استبداد و استعمار را به امید نظاره فجر آزادی تاب آورد.

آنچه در پی می آید خاطرات خودنوشت ابوذر زمان و مالک اشتر دوران، مرحوم آیت الله سیدمحمود طالقانی از جریان دستگیری و بازجوئی خویش در بهمن ماه 1341است. مرحوم طالقانی در این سند ارزشمند، به ذکر پاره ای از شیوه های بازجوئی و نیز شکنجه های روحی خود در آن دوران پرداخته است.

در روز سوم بهمن ماه 1341مامورین سازمان امنیت بدون اجاز ه و تشریفات قانونی وارد خانه من شدند و مرا با حال کسالت و بیماری به زندان قزل قلعه بردند. به چه گناهی و به چه جرمی و با استناد به کدام یک از مواد قوانین اساسی و حقوق بشری؟ هنوز نمی دانم. اگر این آقایان قضات و دادستان جواب قانونی و قانع کننده ای دارند، اعتراف خواهم کرد که همه اعمال هیئت حاکمه ایران تا اینجا درست و قانونی است. مقارن با زندانی کردن من، عده زیادی از علما، از پیرمرد نود ساله تا جوان ها، از سران جبهه ملی و نهضت آزادی ایران تا کاسب و کارگر و بازاری و دانشجو را در تهران و شهرستان ها به زندان کشیدند. به چه بهانه؟ به این بهانه که در روز ششم بهمن قرار است شش ماده مصوبه در معرض تصویب و رفراندوم گذارده شود تا مردم، آزادانه، رای موافق و مخالف! خود را ابراز دارند. ما هم که صاحب رأی بودیم و نه خود و نه هیچ مرجع صلاحیت دار و نه ملت، ما را از مهجورین در اظهار نظر نشناخته، چرا باید زندانی شویم و از دادن رای و اظهار نظر محروم باشیم؟ به فرض آنکه حکومت تشخیص داد که ما از مخالفین هستیم، هنوز اظهار نظری، نه به صورت اعلامیه و نه سخنرانی، نکرده بودیم. اگر استناد کنند که علما اظهار مخالفت کرده اند، نباید تنها من از نظر دستگاه مقصر باشم (با آنکه علماء طبق نص صریح اصل دوم متمم قانون اساسی نسبت به هر طرحی، از جنبه اسلامی حق نظر و قبول یا رد آن را دارند). اگر از نظر وابستگی به نهضت آزادی ایران است که نهضت آزادی هنوز اظهار نظری نکرده و اعلامیه ای صادر نکرده بود.

پس از آنکه به زندانم کشیدند، حسب معمول و برای پرونده سازی و صورت قانونی درست کردن، اشخاصی که آماده برای بازجوئی و ساختن پرونده هستند و برای همین کار پرورش یافته اند، در تاریخ 49/11/9مشغول بازجویی از من شدند. محور سئوالات در باره شش ماده بود. در جواب سئوال راجع به عقیده شخصی در این باره، جواب اول این بود که از لحاظ موازین و قوانین اجتماعی، پاسخ من همان است که در اعلامیه جبهه ملی گفته شده و از لحاظ دینی، همان است که آقایان مراجع تقلید گفته اند. باز آقای بازجو به این اکتفا نکرده، اصرار می کرد که به تفصیل نظر شخصی خود را بگویید. کدام مقررات و قانونی اجازه می دهد که بازجو تفتیش عقیده نماید و شخص را وادار به بیان معتقدات درونی ای کند که هیچ ظهور خارجی نداشته است؟ این روش را تنها در ایران و سازمان امنیت می توان یافت تا بیان عقیده شخصی، به صورت پرونده درآید و آقای دادستان بتواند استناد کند که متهم، درباره فلان ماده چنین اظهار نظری نموده است.

مدتی صورت مجلس طول کشید. مامور حتی به نوع عقیق انگشتر و محکوک آن هم دقت کرد و همه را در پاکتی لاک و مهر و صورت مجلس کرد و رفت. ساعتی بیش نگذشت که همین شخص با عده ای دیگر و افسری که مامور جلسه بود، آمدن و آنچه را که گرفته بودند، پس دادند و از زندان عشرت آباد خارجم کردند. در این میان چیزی که بیشتر ذهنم را مشغول می داشت، تردید در تعیین زندان و نقل و انتقال ها بود. گاهی هم که از آنها می پرسیدم، جواب روشنی نمی دادند؛ ولی پس از چند روز، سرّ این مطلب کشف شد. همین که وارد دفتر زندان قصر شدیم، به افسر مامور گفتم: «من نه علت بازداشتم را می دانم و نه این انتقال ها را. لااقل از مقامات مافوق خودتان اجازه بگیرید که من هم به زندان قزل قلعه بروم که دوستان ما آنجا هستند.» گفتند: «می توانید کتبا تقاضا کنید.» در این موقع، گله آقای پاکروان به خاطرم آمد که می گفت چرا در این مدت به من اطلاع نداید؟ کاغذ و پاکتی را از دفتر زندان گرفتم و نوشتم: «مرا دیشب جلب کرده اند و علت آن را نمی دانم. در این مدت هم با کسی تماس نداشتم. لااقل دستور بدهید مرا به زندان قزل قلعه ببرند.

پس از تحویل به زندان، مرا یکسره به زندان شماره4 بردند. عده ای همین که متوجه آمدنم شدند، پشت میله ها جمع شدند که هنوز صدای پرشور و محبت و علاقه آنها در گوشم هست. پس از اندکی توقف در دفتر شماره4، معلوم شد باز دستور جدیدی آمده یا اشتباه کرده اند و بنا شد مرا به زندان شماره2 ببرند. زندان شماره2 مخصوص معتادین و قاچاقچیان حرفه ای است. از روز پنجشنبه6 تیر تا ساعت10 شب یکشنبه9 تیر در دفتر افسران زندان بودم و شب را در اطاق ملاقات می خوابیدم. البته یادآوری کنم که همان روز پنجشنبه یک بازجوئی مقدماتی توسط یکی از مامورین سازمان امنیت از من شد. این هم برای من مبهم بود، نزدیک اطاق دفتر افسرها اطاقی کوچک و دارای دو میز و یک تختخواب کوچک برای استراحت ماموران است و مراجعین بسیارند. جای دادن من در چنین جائی، مثل نقل و انتقالات، ابهام انگیز و تعجب آور بود، چون به افسرها می گفتم: «هم شما در زحمتید و هم من. مگر در تمام این زندان یک اطاق انفرادی برای من نیست که به آنجا منتقلم کنید؟» جواب های مبهم می دادند، ولی طولی نکشید که سرّ این نقل و انتقال ها و این نگاه داشتن سه روزه من در دفتر زندان کشف و معلوم شد آقایان بازجویان محترم سازمان امنیت مشغول بازجویی و اعتراف گرفتن و پرونده سازی هستند و می خواهند من صدای بچه ها و اشخاصی را که دچار انواع شکنجه هستند، بشنوم یا آنها را از دور ببینم.

اینهاعلاوه بر محوطه بزرگ و حیاط و اطاق دربسته ملاقات (که هفته ای دو یا سه روز در آنجا ملاقات می شود)، بند شماره2 را که10 اطاق کوچک و بزرگ دارد و بیش از 130معتاد در آنجا به سر می برند، تخلیه کرده اند و آن بیچاره ها را در بندهای دیگر انباشته اند و این بند را به میدان عملیات خود اختصاص داده اند. در همان دفتر افسران، رفت و آمد پی در پی مامورین را می دیدم و گاهی سروصدای جگر خراشی را از ناحیه شرقی زندان که فقط اطاق ملاقات و بند2 بود، می شنیدم. همین که احساس می کردند، متوجه شده ام، درها را می بستند و صداها را خاموش می کردند.

در روز پنجشنبه دو نفر برای بازجوئی من آمدند که بعد معلوم شد از بازجویان حرفه ای هستند که به تناسب اشخاص و اوقات، حرکات گوناگون انجام می دهند و قیافه های مختلف به خود می گیرند. اینها کسانی هستند که گاهی قیافه پلیس به خود می گیرند، شلاق بر می دارند، دستبند می زنند، جست و خیز می کنند، برافروخته می شوند و گاهی از در محبت و دلسوزی درمی آیند! گاهی ناگهان از جا بلند می شوند و آهسته، چنان که بعضی از جملات به گوش کسی که در معرض بازجویی است، برسد، با هم نجوا می کنند. گاهی خود را مسلمان مقدس و با دیانت معرفی می کنند. بعدا معلوم شد این دو نفر (سیاحتگر و زمانی) شکنجه ها داده اند و کسانی را در زیر شکنجه از میان برده اند. معلوم است با من با کدام یک از قیافه ها نمایان خواهند شد. سقراط می گوید: «در نفس این گونه اشخاص، گویا جانوران مختلفی نهفته است که به تناسب محیط سر بیرون می آورند. گاهی پلنگ و گاهی روباه...آنچه در ضمیر اینهاست، ضمیر انسانیت و عواطف عالیه نیست».

در اولین جلسه، تظاهرات دینی شروع شد. آن یکی می گفت: «من با توده ای ها چنین و چنان کردم، ولی هر چه انجام دادم، برای پول و درجه نبوده و فقط برای رضای خدا و انجام وظیفه دینی بوده.» آن دیگری پس از اینکه گفتم: «برای من باید محرز باشد که شما مسلمانید و از فرق ضاله نیستید تا جواب شما را بگویم.» گفت: «به شما نشان خواهم داد که من کتابی در رد بهائی ها نوشته ام و آنها را با کمونیست ها در عقیده و هدف یکی می دانم و زن من حجاب دارد و بچه ام با آنکه ده سال بیشتر ندارد، تمام احکام نماز را می داند و خودم هم نماز می خوانم و اگر قبول ندارید، بچه را در همین زندان می آورم، پیش شما امتحان بدهد.» ولی در مدت این پنج روز که صبح و شب هر دو به نوبت از من سئوال می کردند، چیزی که از اینها ندیدم، نماز خواندن بود. به قول کسی که می گفت: «این شخص بسیار متدین و خوبی است. روزه خوردنش را دیده ام، اما نماز خواندنش را ندیده ام».

ابتدا بازجوئی ها در اطراف ارتباط و آشنایی من با اشخاص بود. نسبت به بعضی ها که وضعشان روشن بود و از دوستان نزدیک ما هستند، گاهی چندین سئوال و مدت ها وقت تلف می کردند و نسبت به بعضی با یک سئوال رد می شدند و معلوم بود از باب خالی نبودن عریضه است. مثلا نسبت به احمدی نامی که در جریان اخیر موثر بود، با یک سئوال و بدون ایستادگی رد شدند. به هر حال بازجوئی مرا هم به عقیده خودشان، به حسب وضع و حرفه ای که دارند برای موقعی گذارده بودند که وضع روحی و جسمی من را به وسیله ای ناراحت کنند، چون کارهای خود و وظایف محوله را از زجر و شکنجه نسبت به دیگران انجام داده بودند و آنچه را که خود می خواستند و تلقین می کردند، اعتراف گرفته بودند.

ساعت از ده شب یکشنبه گذشته بود و در آن روز، خواب و غذای مناسبی هم فراهم نشده بود. مرا به بند2 آوردند و در اطاق شماره1 که از همه اطاق ها تاریک تر و گرم تر بود، جای دادند و قدغن کردند کسانی که در اطاق های دیگر بودند، حتی برای روشوئی هم از سمت من عبور نکنند. در این اطاق زیلوئی کثیف و پر از غبار و شیشه خرده بود و هیچ گانه وسیله خواب و استراحت فراهم نبود. در اطاق را از پشت بستند و روزنه آن را هم گرفتند و پاسبانی را که از جهت شقاوت و حماقت، در میان همه پاسبانان مشخص بود، مامور مراقبت کردند. وقتی مطالبه غذا کردم، گفتند: «وقت گذشته و غذائی نیست.» وقتی از آن پاسبان خواستم که به روشوئی بروم و مهر نماز خواستم، شروع به بدگوئی کرد. وقتی به او گفته شد سید و عالم است، به هر چه سید و عالم است، ناسزا گفت.

خاطرات خودنوشت آیت الله سیدمحمود طالقانی از دستگیری ها و بازجوئی های خود در سال 1341

درآمد

 

تاریخ نیم قرن مبارزات ملت ایران در دوران معاصر، گواه صادقی بر مجاهدت و پایمردی جهادگری است که در ظلمانی ترین شب های حاکمیت ددان، مشعل عدالت طلبی و ظلم ستیزی را برافروخت و با طنین جان بخش تفسیر آیات قسط و شهادت، خواب طاعنان عصر را آشفته ساخت. حدیث مبارزات مستمر و بی وقفه طالقانی، روایت تکاپوی ملتی است که وجود موانع و سختی ها، هرگز او را ناامید نساخت و شب تیره استبداد و استعمار را به امید نظاره فجر آزادی تاب آورد.

آنچه در پی می آید خاطرات خودنوشت ابوذر زمان و مالک اشتر دوران، مرحوم آیت الله سیدمحمود طالقانی از جریان دستگیری و بازجوئی خویش در بهمن ماه 1341است. مرحوم طالقانی در این سند ارزشمند، به ذکر پاره ای از شیوه های بازجوئی و نیز شکنجه های روحی خود در آن دوران پرداخته است.

در روز سوم بهمن ماه 1341مامورین سازمان امنیت بدون اجاز ه و تشریفات قانونی وارد خانه من شدند و مرا با حال کسالت و بیماری به زندان قزل قلعه بردند. به چه گناهی و به چه جرمی و با استناد به کدام یک از مواد قوانین اساسی و حقوق بشری؟ هنوز نمی دانم. اگر این آقایان قضات و دادستان جواب قانونی و قانع کننده ای دارند، اعتراف خواهم کرد که همه اعمال هیئت حاکمه ایران تا اینجا درست و قانونی است. مقارن با زندانی کردن من، عده زیادی از علما، از پیرمرد نود ساله تا جوان ها، از سران جبهه ملی و نهضت آزادی ایران تا کاسب و کارگر و بازاری و دانشجو را در تهران و شهرستان ها به زندان کشیدند. به چه بهانه؟ به این بهانه که در روز ششم بهمن قرار است شش ماده مصوبه در معرض تصویب و رفراندوم گذارده شود تا مردم، آزادانه، رای موافق و مخالف! خود را ابراز دارند. ما هم که صاحب رأی بودیم و نه خود و نه هیچ مرجع صلاحیت دار و نه ملت، ما را از مهجورین در اظهار نظر نشناخته، چرا باید زندانی شویم و از دادن رای و اظهار نظر محروم باشیم؟ به فرض آنکه حکومت تشخیص داد که ما از مخالفین هستیم، هنوز اظهار نظری، نه به صورت اعلامیه و نه سخنرانی، نکرده بودیم. اگر استناد کنند که علما اظهار مخالفت کرده اند، نباید تنها من از نظر دستگاه مقصر باشم (با آنکه علماء طبق نص صریح اصل دوم متمم قانون اساسی نسبت به هر طرحی، از جنبه اسلامی حق نظر و قبول یا رد آن را دارند). اگر از نظر وابستگی به نهضت آزادی ایران است که نهضت آزادی هنوز اظهار نظری نکرده و اعلامیه ای صادر نکرده بود.

پس از آنکه به زندانم کشیدند، حسب معمول و برای پرونده سازی و صورت قانونی درست کردن، اشخاصی که آماده برای بازجوئی و ساختن پرونده هستند و برای همین کار پرورش یافته اند، در تاریخ 49/11/9مشغول بازجویی از من شدند. محور سئوالات در باره شش ماده بود. در جواب سئوال راجع به عقیده شخصی در این باره، جواب اول این بود که از لحاظ موازین و قوانین اجتماعی، پاسخ من همان است که در اعلامیه جبهه ملی گفته شده و از لحاظ دینی، همان است که آقایان مراجع تقلید گفته اند. باز آقای بازجو به این اکتفا نکرده، اصرار می کرد که به تفصیل نظر شخصی خود را بگویید. کدام مقررات و قانونی اجازه می دهد که بازجو تفتیش عقیده نماید و شخص را وادار به بیان معتقدات درونی ای کند که هیچ ظهور خارجی نداشته است؟ این روش را تنها در ایران و سازمان امنیت می توان یافت تا بیان عقیده شخصی، به صورت پرونده درآید و آقای دادستان بتواند استناد کند که متهم، درباره فلان ماده چنین اظهار نظری نموده است.

مدتی صورت مجلس طول کشید. مامور حتی به نوع عقیق انگشتر و محکوک آن هم دقت کرد و همه را در پاکتی لاک و مهر و صورت مجلس کرد و رفت. ساعتی بیش نگذشت که همین شخص با عده ای دیگر و افسری که مامور جلسه بود، آمدن و آنچه را که گرفته بودند، پس دادند و از زندان عشرت آباد خارجم کردند. در این میان چیزی که بیشتر ذهنم را مشغول می داشت، تردید در تعیین زندان و نقل و انتقال ها بود. گاهی هم که از آنها می پرسیدم، جواب روشنی نمی دادند؛ ولی پس از چند روز، سرّ این مطلب کشف شد. همین که وارد دفتر زندان قصر شدیم، به افسر مامور گفتم: «من نه علت بازداشتم را می دانم و نه این انتقال ها را. لااقل از مقامات مافوق خودتان اجازه بگیرید که من هم به زندان قزل قلعه بروم که دوستان ما آنجا هستند.» گفتند: «می توانید کتبا تقاضا کنید.» در این موقع، گله آقای پاکروان به خاطرم آمد که می گفت چرا در این مدت به من اطلاع نداید؟ کاغذ و پاکتی را از دفتر زندان گرفتم و نوشتم: «مرا دیشب جلب کرده اند و علت آن را نمی دانم. در این مدت هم با کسی تماس نداشتم. لااقل دستور بدهید مرا به زندان قزل قلعه ببرند.

پس از تحویل به زندان، مرا یکسره به زندان شماره4 بردند. عده ای همین که متوجه آمدنم شدند، پشت میله ها جمع شدند که هنوز صدای پرشور و محبت و علاقه آنها در گوشم هست. پس از اندکی توقف در دفتر شماره4، معلوم شد باز دستور جدیدی آمده یا اشتباه کرده اند و بنا شد مرا به زندان شماره2 ببرند. زندان شماره2 مخصوص معتادین و قاچاقچیان حرفه ای است. از روز پنجشنبه6 تیر تا ساعت10 شب یکشنبه9 تیر در دفتر افسران زندان بودم و شب را در اطاق ملاقات می خوابیدم. البته یادآوری کنم که همان روز پنجشنبه یک بازجوئی مقدماتی توسط یکی از مامورین سازمان امنیت از من شد. این هم برای من مبهم بود، نزدیک اطاق دفتر افسرها اطاقی کوچک و دارای دو میز و یک تختخواب کوچک برای استراحت ماموران است و مراجعین بسیارند. جای دادن من در چنین جائی، مثل نقل و انتقالات، ابهام انگیز و تعجب آور بود، چون به افسرها می گفتم: «هم شما در زحمتید و هم من. مگر در تمام این زندان یک اطاق انفرادی برای من نیست که به آنجا منتقلم کنید؟» جواب های مبهم می دادند، ولی طولی نکشید که سرّ این نقل و انتقال ها و این نگاه داشتن سه روزه من در دفتر زندان کشف و معلوم شد آقایان بازجویان محترم سازمان امنیت مشغول بازجویی و اعتراف گرفتن و پرونده سازی هستند و می خواهند من صدای بچه ها و اشخاصی را که دچار انواع شکنجه هستند، بشنوم یا آنها را از دور ببینم.

اینهاعلاوه بر محوطه بزرگ و حیاط و اطاق دربسته ملاقات (که هفته ای دو یا سه روز در آنجا ملاقات می شود)، بند شماره2 را که10 اطاق کوچک و بزرگ دارد و بیش از 130معتاد در آنجا به سر می برند، تخلیه کرده اند و آن بیچاره ها را در بندهای دیگر انباشته اند و این بند را به میدان عملیات خود اختصاص داده اند. در همان دفتر افسران، رفت و آمد پی در پی مامورین را می دیدم و گاهی سروصدای جگر خراشی را از ناحیه شرقی زندان که فقط اطاق ملاقات و بند2 بود، می شنیدم. همین که احساس می کردند، متوجه شده ام، درها را می بستند و صداها را خاموش می کردند.

در روز پنجشنبه دو نفر برای بازجوئی من آمدند که بعد معلوم شد از بازجویان حرفه ای هستند که به تناسب اشخاص و اوقات، حرکات گوناگون انجام می دهند و قیافه های مختلف به خود می گیرند. اینها کسانی هستند که گاهی قیافه پلیس به خود می گیرند، شلاق بر می دارند، دستبند می زنند، جست و خیز می کنند، برافروخته می شوند و گاهی از در محبت و دلسوزی درمی آیند! گاهی ناگهان از جا بلند می شوند و آهسته، چنان که بعضی از جملات به گوش کسی که در معرض بازجویی است، برسد، با هم نجوا می کنند. گاهی خود را مسلمان مقدس و با دیانت معرفی می کنند. بعدا معلوم شد این دو نفر (سیاحتگر و زمانی) شکنجه ها داده اند و کسانی را در زیر شکنجه از میان برده اند. معلوم است با من با کدام یک از قیافه ها نمایان خواهند شد. سقراط می گوید: «در نفس این گونه اشخاص، گویا جانوران مختلفی نهفته است که به تناسب محیط سر بیرون می آورند. گاهی پلنگ و گاهی روباه...آنچه در ضمیر اینهاست، ضمیر انسانیت و عواطف عالیه نیست».

در اولین جلسه، تظاهرات دینی شروع شد. آن یکی می گفت: «من با توده ای ها چنین و چنان کردم، ولی هر چه انجام دادم، برای پول و درجه نبوده و فقط برای رضای خدا و انجام وظیفه دینی بوده.» آن دیگری پس از اینکه گفتم: «برای من باید محرز باشد که شما مسلمانید و از فرق ضاله نیستید تا جواب شما را بگویم.» گفت: «به شما نشان خواهم داد که من کتابی در رد بهائی ها نوشته ام و آنها را با کمونیست ها در عقیده و هدف یکی می دانم و زن من حجاب دارد و بچه ام با آنکه ده سال بیشتر ندارد، تمام احکام نماز را می داند و خودم هم نماز می خوانم و اگر قبول ندارید، بچه را در همین زندان می آورم، پیش شما امتحان بدهد.» ولی در مدت این پنج روز که صبح و شب هر دو به نوبت از من سئوال می کردند، چیزی که از اینها ندیدم، نماز خواندن بود. به قول کسی که می گفت: «این شخص بسیار متدین و خوبی است. روزه خوردنش را دیده ام، اما نماز خواندنش را ندیده ام».

ابتدا بازجوئی ها در اطراف ارتباط و آشنایی من با اشخاص بود. نسبت به بعضی ها که وضعشان روشن بود و از دوستان نزدیک ما هستند، گاهی چندین سئوال و مدت ها وقت تلف می کردند و نسبت به بعضی با یک سئوال رد می شدند و معلوم بود از باب خالی نبودن عریضه است. مثلا نسبت به احمدی نامی که در جریان اخیر موثر بود، با یک سئوال و بدون ایستادگی رد شدند. به هر حال بازجوئی مرا هم به عقیده خودشان، به حسب وضع و حرفه ای که دارند برای موقعی گذارده بودند که وضع روحی و جسمی من را به وسیله ای ناراحت کنند، چون کارهای خود و وظایف محوله را از زجر و شکنجه نسبت به دیگران انجام داده بودند و آنچه را که خود می خواستند و تلقین می کردند، اعتراف گرفته بودند.

ساعت از ده شب یکشنبه گذشته بود و در آن روز، خواب و غذای مناسبی هم فراهم نشده بود. مرا به بند2 آوردند و در اطاق شماره1 که از همه اطاق ها تاریک تر و گرم تر بود، جای دادند و قدغن کردند کسانی که در اطاق های دیگر بودند، حتی برای روشوئی هم از سمت من عبور نکنند. در این اطاق زیلوئی کثیف و پر از غبار و شیشه خرده بود و هیچ گانه وسیله خواب و استراحت فراهم نبود. در اطاق را از پشت بستند و روزنه آن را هم گرفتند و پاسبانی را که از جهت شقاوت و حماقت، در میان همه پاسبانان مشخص بود، مامور مراقبت کردند. وقتی مطالبه غذا کردم، گفتند: «وقت گذشته و غذائی نیست.» وقتی از آن پاسبان خواستم که به روشوئی بروم و مهر نماز خواستم، شروع به بدگوئی کرد. وقتی به او گفته شد سید و عالم است، به هر چه سید و عالم است، ناسزا گفت.

ادامه مطلب در ادامه مطلب!

 

 


ادامه مطلب

نوع مطلب : شهید 

بهترین حالت برای ورود به نماز

نویسنده :داود رضایی
تاریخ:جمعه 18 شهریور 1390-05:15 ب.ظ

یك وقت انسان نماز میخواند، مثل بقیه‌ى عادات روزانه؛ مسواك میزنیم - فرض بفرمائید - ورزش میكنیم، همین جور نماز هم میخوانیم در وقت. یك وقت نه، انسان نماز میخواند، با این احساس كه میخواهد حضور در محضر پروردگار پیدا كند. این یك جور دیگر است. ما همیشه در محضر پروردگاریم؛ خواب باشیم، بیدار باشیم، غافل باشیم، ذاكر باشیم. لیكن یك وقت هست كه شما وضو میگیرید، تطهیر میكنید، خودتان را آماده میكنید، با طهارت جسم، با طهارت لباس، با طهارت معنوىِ ناشى از وضو و غسل میروید خدمت پروردگار عالم. ما در نماز باید یك چنین احساسى داشته باشیم. رفتیم خدمت پروردگار، عرض كردیم؛ با این حال وارد نماز باید شد؛ خود را در مقابل خدا باید احساس كرد؛ مخاطب باید داشت در نماز. والّا صرف اینكه یك امواجى را كه ناشى از كلمات و حروف هست، در فضا منتشر كنیم، این آن چیزى نیست كه از ما خواسته شده. میشود همینطور گفت: «الحمد للَّه ربّ العالمین. الرّحمن الرّحیم. مالك یوم الدین ...»(1) و امواجش را منتشر كنیم. همین را میشود با قرائت خوب هم خواند، اما بى‌توجه، كه باز هم همان منتشر كردن امواج صوتى است در هوا. این، آن چیزى نیست كه از ما خواسته شده. از ما خواسته شده كه در حال نماز دلمان را ببریم به پیشگاه پروردگار؛ از دلمان حرف بزنیم، با دلمان حرف بزنیم؛ اینها مهم است. این را در وضع ترویج نماز، در نمازى كه خود ما میخوانیم، نمازى كه به دیگران تعلیم میدهیم، این نكته‌ى روح نماز را باید توجه كنیم.

                                    بیانات مقام معظم رهبری در دیدار شركت‌كنندگان در هفدهمین اجلاس نماز - 1387/08/29

 



نوع مطلب : سید علی(رهبری) 

عروسی نامه

نویسنده :داود رضایی
تاریخ:جمعه 18 شهریور 1390-09:12 ق.ظ

عروسی کارتی به دستم رسید که واژه هایی در آن کتابت شده بود جمیل و جلیل. گفتم به خدمت حضرات عرضه داریم شاید مایه فرح جان ها و قابل استفاده بزرگان باشد. و آن متن این است:

بسمه تعالی شأنه

در این عهد فرخنده که متصل است به ظهور دولت کریمه، مجلس جشن و سروری به مناسبت وصلت میمنت اثر عروس خانوم ..... خاتون(تحصیل کرده صنعت چرتکه فرنگی) صبیه مرحوم علی آقا از رجال قشون نظام و شاه داماد میرزا ....خان (وکیل عدلیه) ولد خلف حاج محمد آقا از خدام تعلیم و تربیت منعقد است. موجب مزید امتنان است که حضرتتان در یوم بیست و سیّم ....سنه جاری در دارالضیافه .....به نشانی ذیل نزول اجلال بفرمایند که در آن انواع اَشربه حلال و حلویات و نوبرانه های فصل به نحو احسن مهیا می باشد.مراسم به قواعد اسلامی برقرار و مجلس از آلات لهو و لعب من جمله جاز و قیتار و دیگر آلات غنا مبرّا و منزّه بوده و متبرک است به ذکر صلوات. لکن انواع کف و کِل و سوت بلبلی حسب مورد بلا اشکال است.

  

نشانی دار الضیافه:...........

بعد از صلاتین از ساعت ..... الی ...... به صرف.....



نوع مطلب : دست نوشته 

جمعه سیاه یا سفید

نویسنده :داود رضایی
تاریخ:پنجشنبه 17 شهریور 1390-12:14 ق.ظ

تاریخ شفاهی قیام هفده شهریور 1357

 تدوین: محمد طحان

تاریخ انتشار: دی 1386

معرفی کتاب:

انقلاب اسلامی ایران از نادرترین پدیده‌هایی بود که قطعیت تئوری‌های رایج انقلاب را متزلزل ساخت . گسترش فرهنگ سیاسی تشیع و ترویج اسلام سیاسی و حکومت اسلامی ، زمینه‌ی حضور روحانیت و نیروهای مذهبی را بیش از گذشته فراهم ساخت . اگرچه گذر از اسلام سنتی به اسلام مدرن ، بدون تنش میسر نبود ؛ لیکن توانست مذهب را به عنوان راهنمای مبارزه وارد میدان سیاست سازد . بعد از رحلت آیت الله بروجردی و تثبیت مرجعیت امام خمینی ، جریان مبارزه یا مخالفت با لایحه‌ی انجمن‌های ایالتی و ولایتی از سوی ایشان آغاز و به دستگیری امام و کشتار مردم در قیام 15 خرداد سال 1342 منجر شد . به طور کلی روند مبارزه در ایران با پتانسیل‌های موجود ، از سرعت یکسانی برخوردار نبوده است . بعد از واقعه‌ی 15 خرداد 42 رژیم توانست با کمک دستگاه‌های امنیتی و اطلاعاتی خود که پس از کودتای 28 مرداد 1332 وارد عرصه‌ی امنیتی رژیم شده بود ، اوضاع را مهار کند . در این دوره که بیش از یک دهه به طول انجامید ؛ نیروهای غیرمذهبی مخالف به انزوا کشیده شدند و نیروهای مذهبی و جوان توانستند وارد میدان شوند . با آغاز قیام 19 دی مردم قم در سال 1356 که به دنبال شهادت فرزند ارشد امام خمینی و درج مقاله‌ی توهین‌آمیزی در روزنامه‌ی اطلاعات علیه رهبر انقلاب صورت گرفت ؛ تعداد زیادی از مردم کشته شدند و روند مبارزه وارد مرحله‌ی جدیدی شد . با برپایی مراسم چهلم شهدای قم در تبریز و به دنبال آن چهلم شهدای 29 بهمن تبریز در شهرهای دیگر ، این تراژدی کشتار به صورت زنجیروار تکرار شد تا به واقعه‌ی خونین روز جمعه هفدهم شهریور 1357 انجامید . این رویداد که به دنبال برقراری حکومت نظامی و اعلام آن در تهران و یازده شهر مهم کشور رخ داد ؛ موجب رویارویی شدید مردم با رژیم شد و عمق این فاجعه و کشتار وسیع مردم در تهران در محافل داخلی و خارجی بازتاب گسترده‌ای یافت . این رویداد در عرصه‌ی داخلی ، ضمن ایجاد تشنج و سردرگمی در نیروهای رژیم و گسترش دامنه‌ی مبارزه در بسیاری از شهرهای دور افتاده ، مدیریت بحران سیاسی کشور را دچار تزلزل و سستی کرد ، به گونه ای که در زمستان همان سال ، شاه برای کنترل بحران ناچار به ترک کشور شد . به دنبال واقعه‌ی هفده شهریور که به عنوان یکی از پدیده‌های شتاب‌زای انقلاب به شمار می‌رود ؛ موج گسترده‌ای از اعتصابات سراسری ، بدنه‌ی اقتصادی رژیم را با خطر جدی مواجه ساخت . از سوی دیگر ، این قیام نشان داد که نیروی بالقوه انقلابی در حال آزاد شدن است و موقعیت جدید و خطرناکی برای رژیم به وجود آمد . کشتار مردم در روز هفدهم شهریور به دستور فرماندار نظامی تهران به قدری باور نکردنی بود که جراید و اصحاب خارجی را نیز متحیر ساخت و نتوانستند از کنار این قضیه بی تفاوت بگذرند . بی‌رحمی و سبعیت رژیم در این رویداد به اندازه ‌ای بود که هنوز شاهدان این واقعه حادثه‌ی آن روز را خوب به یاد دارند . تعداد زیاد کشته‌شدگان و زخمی‌ها در میدان ژاله ( شهدای فعلی ) و جاری شدن خون از جوی‌های اطراف خیابان ، ایثار و فداکاری مردم در کمک به مجروحین و خارج کردن شهدا از میدان درگیری ، صف‌های طولانی اهدای خون در بیمارستان‌های تهران و صدای گلوله و بوی باروت از مواردی هستند که امروز رنگ مایه‌ای از تاریخ انقلاب و کشور ما به شمار می‌آیند . این کتاب شرح جریان قیام خونین هفدهم شهریور 1357 را با اتکا به تاریخ شفاهی و مصاحبه با بازماندگان آن به عهده دارد. 



نوع مطلب : مسایل روز 

اولین وصیت نامه شهید همت:

نویسنده :داود رضایی
تاریخ:دوشنبه 14 شهریور 1390-02:07 ب.ظ

به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را بر خاک می مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلما مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام كاری‌ترین ضربات را بر پیكر ظلم، جور،شرك و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) .

و السلام؛ محمد ابراهیم همت

 



نوع مطلب : شهید 

گنجی به نام علت:

نویسنده :داود رضایی
تاریخ:یکشنبه 13 شهریور 1390-03:15 ب.ظ

یادتان هست پرسیدم چرا این جا آمده ایم ؟ منظورم هدف از خلقت نیست، مرادم این است كه چرا وارد اینترنت و سایت و وبلاگ نویسی و .... شده ایم؟ به نظرم تا نفهمیم و نتوانیم این سؤال را جواب دهیم كسانی كه ارزشی برای خود و عمرشان قایل هستند وقت تلف كردن است. من تا به حال این نتیجه را گرفته ام كه اگر كسی نتواند برای كارهایش علت سالمی پیدا كند ممكن است الآن متوجه نشود اما چند زمانی بعد سر مباركش به سنگی می خورد كه شكستنش دیگر با بخیه شفا نیابد. حال سؤالی مطرح می شود و آن این است كه علت كارهایمان را چگونه پیدا كنیم. با جواب به این سؤال شاید بتوان تحولی در زندگی خود بدهیم. شاید.تا بعد.....   



نوع مطلب : دست نوشته 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo